العلامة المجلسي

28

حياة القلوب ( فارسي )

گفتم : به آن چه‌كار مىكنى ؟ گفت : به آن مزهء چيزها را مىيابم . گفتم : آيا زبان دارى ؟ گفت : آرى . گفتم : به آن چه‌كار مىكنى ؟ گفت : به آن سخن مىگويم . گفتم : آيا گوش دارى ؟ گفت : آرى . گفتم : به آن چه‌كار مىكنى ؟ گفت : به آن صداها را مىشنوم . گفتم : آيا دست دارى ؟ گفت : بلى . گفتم : به آن چه‌كار مىكنى ؟ گفت : چيزها را فرا مىگيرم . گفتم : آيا دل دارى ؟ گفت : آرى . گفتم : به آن چه‌كار مىكنى ؟ گفت : به آن تمييز مىكنم آنچه را كه بر اين أعضاء وجوارح وارد مىشود . گفتم : آيا آن جوارح بس نبودند واز دل مستغنى نبودند ؟ گفت : نه . گفتم : چرا مستغنى از دل نيستند وحال آنكه همه صحيح وسالم هستند ؟ گفت : اى فرزند ! وقتي كه اين أعضاء شك مىكنند در چيزى كه بوئيده‌اند يا ديده ويا شنيده ويا چشيده ويا لمس كرده‌اند برمىگردانند به دل پس أو يقين را جزم مىكند وشك را باطل مىكند . گفتم : پس خدا دل را در بدن حاكم بازداشته است براي آنكه شكّ جوارح را برطرف كند ؟ گفت : آرى . گفتم : پس البتة دل بايد در بدن باشد وناچار است از آن ، واگر دل نباشد ادراكات جوارح مستقيم نمىگردد ؟ گفت : بلى . پس گفتم : اى أبو مروان ! خداوند عالميان أعضاء وجوارح تو را نگذاشته است بىامامى وپيشوائى كه آنچه حق است براي ايشان بيان كند وشك را از ايشان زايل گرداند ، وجميع خلايق را در حيرت وشك واختلاف گذاشته وامامي ومقتدائى از براي ايشان نصب نكرده است كه در حيرت وشك خود به أو رجوع كنند كه ايشان را به حق مستقيم بدارد وشك را از ايشان بردارد ؟